من و مي خواي كه دستات و بگيرم
براي هر نگاه تو بميرم
من و مي خواي كه آروم شه وجودت
ولي من از دروغاي تو سيرم
تو مهتاب شبام بودي ، نبودي؟
تموم قصه هام بودي، نبودي؟
تو اين دنياي بيگانه با من
تو تنها آشنام بودي ، نبودي
سرابي بود عشقت نازنينم
برو جايي كه چشمات و نبينم
دل و بستم به آفتاب دو چشمت
نگاه پر دروغت داد فريبم
ديگه عشق تو رو هرگز نمي خوام
به دنبال قدم هاتم نميام
خيال كردي هنوز قلبم اسيره؟!
رها شد مرغك روحم از اين دام
آريانا
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:45 توسط آريانا aryana
|
نگهت بیگانه
سخنت نامربوط
من به مهرت محتاج
تو سراپا سنگی سنگ!
تن من پا تا سر شوق
دل من سرتاپا عشق
به سر امید وصال اما
فاصله صد فرسنگ!
دلت از من دور
چلچراغت بی نور
دست تو یاری گر دست دگری
من و قلبم در جنگ!
زیر لب می گویم:َ
کاش ساده تر بودی
ای سراپایت رنگ!
آریانا
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:55 توسط آريانا aryana
|
دیشب به مناسبت روز معلم از طرف نمایندگی آموزش و پرورش یه جشن برامون گرفتن که حیفم اومد جزئیاتشو بهتون نگم.
یه همکار خوش ذوق با کمک نماینده آموزش و پرورش از اولین معلمی که سال 1340 به شهر ما ( که اون موقع یه روستای پرت و دورافتاذه بوده ) اومده و تدریس کرده به همراه دو تن دیگر از معلمان قدیمی که از راه دور به اینجا اومده بوده اند دعوت کردن و این عزیزان نیز بعد 40 و خورده ای سال به اینجا اومدن تا دیداری دوباره با شاگردای قدیمیشون داشته باشن.
اولین معلم اهل لارستان فارس بود که سال 1340 اولین کلاس درس را اینجا دایر کرده بود . دومین مهمان معلمی از خوی آذربایجان بود و سومین مهمان معلمی از شهر زنجان .
حالا کمبود امکانات اون سالها ، الاغ سواری 6 ساعته تا روستا ، بی اطلاعی از منطقه ، دور بودن از خانواده و .... رو به حساب نیاریم فقط بُعد مسافت رو در نظر بگیر آذربایجان غربی کجا و هرمزگان کجا؟! اونم دهه ی 40 !! بر همت بلند همگی شان درود.
خلاصه حال و هوای دیشب خیلی قشنگ بود . شاگردای دهه ی 40 با معلمشون بعد این همه مدت دیدار می کردن. تازه یکی از این شاگردا کارنامه ی خودشم آورده بود.! جای همتون خالی.
آره اینبار نوبت پدرا و پدربزرگها بود که دوباره به کلاس درس بیان و حس خوب آموختن رو دوباره برای خود تجدید کنند. حس خوب دیدن نور در دل تاریکی. زندگی همتون نورانی.
اندیشه سبزت رنگ پاییز نگیرد آهنگ دلت ضرب غم انگیز نگیرد
تو پنجره ام را گشوده ای سوی خدا از گفتن عشق قلم تو پرهیز نگیرد.
غم همتون کم، دل همتون شاد. آریانا
راستی برا دیدن عکسای مراسم می تونید به آدرس زیر مراجعه کنید:
www.axrooydar.blogfa.com
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33 توسط آريانا aryana
|
چند روز پیش دفتر خاطرات دوران دانشگاهم و ورق می زدم و تو فکر دوستام بودم که چند وقتی میشد ازشون خبری نداشتم. چشمم به شعری افتاد که یه روز تو گردش بعد از کلاس از یه معلم خوش ذوق گرفتیم .تو یه روز قشنگ تو پارک کوهستانی کرمانشاه با شاگردای پاک و معصومش اومده بود گردش. نمی دونم اون معلم الان کجاست و چیکار می کنه اما حس قشنگی رو که اون روز به من و دوستام ( که ما هم قرار بود معلم بشیم ) القا کرد خیلی تأثیر گذار بود. امیدوارم هر کجا که هست شادمان و سالم و موفق باشد.
بی تناسب ندیدم به خاطر روز معلم این شعر رو براتون بذارم:
تو بر سیاه تخته سفیـــد می نویسی
شکوفه می تکانی ، امید می نویسی
در این کلاس کوچک که پنجره ندارد
دریچه می گشایی ، جدید می نویسی
چه نــور دلفـــروزی نوشته تو دارد
مگر برای خورشید رسید می نویسی
همیشه دوستی را به حال می کشـانی
همیشه دشمنـی را بعیــد می نویسی
تو در حلول پاییـــز بهار می سرایی
به روی سینه برف نوید می نویسی
تو عاشق خدایی که از ریــا جدایی
و بر سیاه تخـته سفــید می نویسی خانم پیر ارشاد
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 توسط آريانا aryana
|
مرا بخوان به خويشتن
به باغ سبز سادگي
به آسمان ، نسيم ، ابر
به جوشش و به تازگي
مرا ببر به اوج ها
به بام هاي سرفراز
به هر كجا كه آبي است
به بيكران پرواز
شبيه فصل كودكي !
تو را به خواب ديده ام
تو را به روشني و نور
به آفتاب ديده ام
درون قلب من يكي
تو را به نام خوانده است
به اين اميد كه انتظار
شود تمام خوانده است
آريانا
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:1 توسط آريانا aryana
|