مثل یک خیال خوش
می آیی و می روی
مبهم و گنگ و پرشتاب
طوری که من نمی دانم تو را به بیداری دیده ام یا به خواب!
گاهی خیال می کنم این دیدارهای چند لحظه ای تو
توهمی است زاییده اندیشه عاشق من!
آریانا

و دل ها همیشه عاشق
آن پیشترها تو نیز مهربان بودی
مهربان بودی لبخند که می زدی
و وقتی مرا به آواز بلند می خواندی
حتی مهربان بودی وقتی که نبودی و بین ما فاصله بود و سکوت
آن پیشترها در قلب من هنوز جوانه های امید می رویید
و بر لبانم جز تمنای تو هیچ چیز دیگری جاری نبود
حال اما سکوتم همه از نارضایتی است
و در گلویم هق هق این همه تمنای بی حاصل.
مهربانی تو هنوز هم جاریست
اما آبتنی کردن در حوضچه سیال حضورت بر من حرام شده است.!
آریانا
این بار دلم را در مشتم می فشارم حتی اگر صدای ضربان تندش گوش هایم را کر کند،
حتی اگر به گاه دیدن تو تمام تنم از طلب بسوزد
و ذره ذره ی روحم از شوق بلرزد،
من تو را به گدایی و التماس نخواسته ام ،
هرگز نخواسته ام.
آریانا
در لحظات شيرين با تو بودن هميشه بيم از دست دادنت با من بود و هراسانم مي ساخت و باعث
مي شد شيريني بودنت را هيچگاه تمام و كمال احساس نكنم.
آن لحظه ها من هميشه در بيم بلا بودم و حال در عين بلايم،
حال در لحظه هايم نه شيريني بودنت جاريست و نه بيم از دست دادنت
بلكه سرشارم از پرسش هايي همه بي پاسخ.!
آریانا
