چیزی شبیه شوق
چیزی شبیه تو
چیزی شبیه من
در من همیشه می دود،راه می رود و گاه فریاد می کشد
چیزی لطیف و ناز
چیزی عمیق و ژرف
چیزی شبیه قطره های زلال پشت پنجره
در من یواش یواش راه باز می کند به ناز
نوازشم می دهد
شیرین درون قلب کوچکم می خلد
چیزی شبیه یک نسیم ،
شبیه بازی نرم باد در پیچ و تاب شاخه های سبز
از من عبور می کند
چیزی درون من....
آه ، در من قیامتی است ،
چیزی شبیه عشق!
آریانا
آری به من سنگ بزن!
یکی زورش به تو می رسد تو زورت به من و من ...
به من سنگ بزن
هر چقدر که دوست داری
من تا آخر این سنگسار ایستاده ام.
آریانا
زندانی باورهای خودم
زندانی باورهای تو
زندانی این همه احتیاط!
همه زندگی ام را
درون حصاری مجازی محفوظ کرده ام
و تمام دقایقم را کنترل می کنم
احساساتم را کنترل می کنم،
روابطم را کنترل می کنم،
درآمدم را کنترل می کنم،
سلامتی ام را کنترل می کنم،
حتی مهرورزی ام را کنترل می کنم
که مبادا زیاده از حد دوست بدارم!
اما می دانی
این وسط نه احتیاط تو،
نه کنترل من
نه این همه قانون و عرف و هر حصار دیگری
هیچ چیز نمی تواند اوج گرفتن های روح مرا کنترل کند!
آریانا
افسوس !
هنوز دوری ! دور از من ا ی امید محال
هنوز دوری ، آه از همیشه دورتری !
همیشه اما ، در من کسی نوید دهد
که می رسم به تو
شاید هزار سال دگر !
فریدون مشیری