انگشت هايم را ميان انگشت هاي قوي خود مي فشاري
جيغ كوتاهي مي كشم!
نمي دانم از سر شوق است يا درد؟!
تو مي خندي و من مي دانم كه باز
سرمست اين لحظه هاي عاشقانه شده اي
به چشم هايت خيره مي شوم ...
اوج مي گيرم
انگار تمام آرزوهايم برآورده شده است
امنيت حضور تو را با هيچ چيزي مبادله نخواهم كرد
ديگر شكي ندارم كه تو رابرگزيده ام
براي تمام عمر ، براي لحظه لحظه ي روزهايي كه خواهند آمد،
- چه شيرين و چه تلخ -
چشم هايت مي خندد
آري ، تو باز هم همه ي حرف هايم را شنيدي
بي آنكه من چيزي بگويم!!
آريانا

باران و چتر و شال بود و ما دوتا
جوي و دو جفت چكمه و گل بود و ما دوتا
وقتي نگاه من به تو افتاد سرنوشت
تصديق گفته هاي هگل بود و ما دوتا
روز قرار اول و ميز و سكوت و چاي
سنگيني فضاي هتل بود و ما دوتا
افتاد روي ميز ورق هاي سرنوشت
فنجان و چاي و بي بي دل بود و ما دوتا
كم كم زمانه داشت به هم مي رساندمان
در كوچه ساز و تمبك و كل بود و ما دوتا
از خواب مي پريم كه اين ماجرا فقط
يك آرزوي مانده به دل بود و ما دوتا
اين شعر رو از دفتر خاطرات يكي از دوستام برداشتم .
چون ساده بود و به دل مي نشست براي شما هم گذاشتمش اما متاسفانه نام شاعرش رو ننوشته بود.
پس با اجازه از شاعر گمنام اما خوش ذوق.....
