از نوازش های تو محرومم
بی تو سر بر شانه ی رویایت می گذارم
و برای خاطره ات مدام لالایی می خوانم
به هر چه یاد تو در آن جاریست می آویزم
و به هر چه پاکی است دخیل می بندم
شاید یک صبح
با طلوع چشم های تو بیدار شوم! شاید.
آریانا
تضاد
وقتی تو از عشق برتر حرف می زنی دل می سوزانی و آن یکی در ابتذال عشق دست و پا می زند.!!
وقتی تو عشق را با آیه های تطهیر و صداقت و ایمان می آرایی و آن را در هاله ای از قداست و حرمت می پیچی و آن دیگری عشق را از لابه لای پنجره های باز به نگاهی می دزدد و حریم پاک کوچه های سبز عفاف را به گام های ناخوانده خویش می آلاید این یعنی تضاد.!!
نه تو توانایی پا نهادن بر فطرت نجیب خویش را داری و نه او یارای گسستن از بندهای گران خودپرستی را. و عاقبت جز پذیرش تضاد نخواهد بود. ما
نمی توانیم تمام بدیها و خصوصا" اصل آن را از میان برداریم اما دست کم
می توانیم خودمان بد نباشیم و همینقدر برای زندگی کافیست.

