تبليغاتX
مهربانانه kindly

چگونه نگیرد دلم از این روزهای تکراری

از این بی تو بودن و گذر ثانیه های تکراری

صبورانه کشیدم انتظار که باز ببینمت

میان این همه عابر با نگاه های تکراری

دریغا که نیامدی و دلم ز غصه گرفت

شکست خاطر نازکم از این آه های تکراری

تکرار نبودن تو به دلم چنگ می زند

بی تاب می شوم از هجوم این لحظه های تکراری

تو نیستی و من دوباره به شعر پناه می برم

از این همه تنهایی و دیدن چهره های تکراری

 

آریانا

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:33 توسط آريانا aryana |

تو مثل یک رویا

مثل یک خیال خوش

می آیی و می روی

مبهم و گنگ و پرشتاب

طوری که من نمی دانم تو را به بیداری دیده ام یا به خواب!

گاهی خیال می کنم این دیدارهای چند لحظه ای تو

توهمی است زاییده اندیشه عاشق من!

آریانا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:44 توسط آريانا aryana |

دور از تو هر صداي پا گويي صداي پاي متجاوزي است كه مي خواهد به حريم خصوصي من وارد شود.

تمرين شيرزن بودن دروغي مضحك است، ديگر حنايم پيش خودم هم رنگ ندارد. ساده بگويم : مي ترسم ، چون كودكي جدامانده از آغوش امن مادر مي ترسم و اين ترس را هيچ علاجي جز حضور تو نيست.

مرا درياب و با صميميتي گرم در آغوش كش تا در پناه تو آرام گيرم.

وقتي تو هستي ، وقتي تو باشي ، من چون  زمين باران خورده آماده رويشم و از ذره ذره وجودم زندگي جوانه مي زند. من با تو قد مي كشم و بزرگ مي شوم. پهلو به پهلوي هم داده رشد مي كنيم و سبز مي شويم. در "ما " رمزي عجيب ، قدرتي شگرف نهفته است كه در من بي تو و توي بي من نيست. همين امروز بيا شايد فردايي نباشد.

 

 

آریانا

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:6 توسط آريانا aryana |

همیشه همینطور است، همیشه من باید بروم ته صف. همیشه باید منتظر ته مانده های وقت خالی تو باشم تا شاید میلت بکشد آن را با صدای من پر کنی.

تو باز هم در دسترس نیستی و همچنان تمام مسیرها به سوی تو مسدود است.

دلم می خواهد تلفن را به گوشه ای پرت کنم تا هزار تکه شود، اما باز می دانم که از هر تکه اش صدای بوق ممتد تنهایی من می آید ، تنهایی من و نبودن کسی آن طرف این خط خالی. تنهایی من که گویی هزار سال است همچنان ادامه دارد و قلب تو که باز آنتن نمی دهد.

تو خیلی وقت است که مرا نمی خواهی ، میلت نمی کشد با من باشی ، چرا من این پیام کوتاه را دریافت نمی کنم؟

این دفعه دلم می خواهد سرم را به دیوار بکوبم تا هزار تکه شود ، هزار تکه که دیگر تو را به خاطر نیاورد.

زندگی من بی تو رنگ شب به خود گرفته است و هنوز هم هیچ دستی چراغی را به من هدیه نمی دهد.تو خود نور بودی ، خود سپیدی ، روشن و فروزان. تو مهربان بودی وقتی که بودی، وقتی ....

صدای زنگ تلفن رؤیایم را می شکند ، میلم نمی کشد جوابش را بدهم چون می دانم صدای آن ور گوشی صدای گرم و مهربانی نیست که یک وقت به من می گفت دوستت دارم.

آه شاید این گفته را به خواب شنیده ام؟ شاید.!

 

آریانا

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:15 توسط آريانا aryana |