چگونه نگیرد دلم از این روزهای تکراری
از این بی تو بودن و گذر ثانیه های تکراری
صبورانه کشیدم انتظار که باز ببینمت
میان این همه عابر با نگاه های تکراری
دریغا که نیامدی و دلم ز غصه گرفت
شکست خاطر نازکم از این آه های تکراری
تکرار نبودن تو به دلم چنگ می زند
بی تاب می شوم از هجوم این لحظه های تکراری
تو نیستی و من دوباره به شعر پناه می برم
از این همه تنهایی و دیدن چهره های تکراری
آریانا
احتمال گسستنش بیشتر می شود.
تو مرا دوست می داری اما نمی خواهی ام.!!
چه حقارت بزرگی.!
آریانا

باران و چتر و شال بود و ما دوتا
جوي و دو جفت چكمه و گل بود و ما دوتا
وقتي نگاه من به تو افتاد سرنوشت
تصديق گفته هاي هگل بود و ما دوتا
روز قرار اول و ميز و سكوت و چاي
سنگيني فضاي هتل بود و ما دوتا
افتاد روي ميز ورق هاي سرنوشت
فنجان و چاي و بي بي دل بود و ما دوتا
كم كم زمانه داشت به هم مي رساندمان
در كوچه ساز و تمبك و كل بود و ما دوتا
از خواب مي پريم كه اين ماجرا فقط
يك آرزوي مانده به دل بود و ما دوتا
اين شعر رو از دفتر خاطرات يكي از دوستام برداشتم .
چون ساده بود و به دل مي نشست براي شما هم گذاشتمش اما متاسفانه نام شاعرش رو ننوشته بود.
پس با اجازه از شاعر گمنام اما خوش ذوق.....

و دل ها همیشه عاشق
آن پیشترها تو نیز مهربان بودی
مهربان بودی لبخند که می زدی
و وقتی مرا به آواز بلند می خواندی
حتی مهربان بودی وقتی که نبودی و بین ما فاصله بود و سکوت
آن پیشترها در قلب من هنوز جوانه های امید می رویید
و بر لبانم جز تمنای تو هیچ چیز دیگری جاری نبود
حال اما سکوتم همه از نارضایتی است
و در گلویم هق هق این همه تمنای بی حاصل.
مهربانی تو هنوز هم جاریست
اما آبتنی کردن در حوضچه سیال حضورت بر من حرام شده است.!
آریانا
در لحظات شيرين با تو بودن هميشه بيم از دست دادنت با من بود و هراسانم مي ساخت و باعث
مي شد شيريني بودنت را هيچگاه تمام و كمال احساس نكنم.
آن لحظه ها من هميشه در بيم بلا بودم و حال در عين بلايم،
حال در لحظه هايم نه شيريني بودنت جاريست و نه بيم از دست دادنت
بلكه سرشارم از پرسش هايي همه بي پاسخ.!
آریانا
من و مي خواي كه دستات و بگيرم
براي هر نگاه تو بميرم
من و مي خواي كه آروم شه وجودت
ولي من از دروغاي تو سيرم
تو مهتاب شبام بودي ، نبودي؟
تموم قصه هام بودي، نبودي؟
تو اين دنياي بيگانه با من
تو تنها آشنام بودي ، نبودي
سرابي بود عشقت نازنينم
برو جايي كه چشمات و نبينم
دل و بستم به آفتاب دو چشمت
نگاه پر دروغت داد فريبم
ديگه عشق تو رو هرگز نمي خوام
به دنبال قدم هاتم نميام
خيال كردي هنوز قلبم اسيره؟!
رها شد مرغك روحم از اين دام
آريانا
اداي ديني به هم استاني هاي عزيزم كه آنطور كه شايسته و بايسته ي آنان است ديده و شنيده نمي شوند.شعري به زبان بندري از شادروان ابراهيم منصفي:
زمون گذشت و نَهُندي بپرسي از مِه چه تِن تو
نَهَستَري كه بِگيني چه اُمكو بي تو مِه با خو
نَهَستَري كه بِگيني چطور از غصه نَمُردَم
مِه در غياب تو هيچ وقت ، نه يار اُمْهَستَه نه همدم
بدو كه بي تو دل از غصه هزار پاره نَبودِن
بدو كه بي تو عذابُم هزارباره نَبودِن
نه تو روزگار جووني كنار و يار مِه بودَي
نه تو زمونه ي پيري ، گل و بهار مِه بودَي
زمون گذشت و نگاهُم هنوز به راه تو مُندِن
دلُم هنو كه هنوزِن با ياد نگاه تو مُندِن
دوباره مي رسم به تـو به چشمه ي زلال نور؟
دويــــده ام تمــــام راه ولي تــــو بــاز دور دور
دوباره مي رسم به تو؟ مـــــردّدم ميـــــــان راه
ستـــاره ام اشــاره اي ميان اين شب سيــــاه
دوباره مي رسم به تو! نگو كه خواب ديــده ام
نگو دوبـــاره ماســه را به جــــــاي آب ديده ام
دوباره مي رسم به تو دلــم گـــواه مي دهــد
در اين شبانه ي سياه نشان ز مــاه مـي دهد
دوباره مي رسم به تو و من دوباره مــا شــود
درون قلـب عاشقــــم چه جشنها به پا شــود
دوباره مي رسم به تو به چشم منتـــظر قسم
قسم به نام عاشقـي به تو دوباره مي رسم!
آريانا
در تصورم نبود
اين ما _ ماي عاشق _ دوباره من شدن
در تصورم نبود
اينچنين ز هم جدا شدن
در تصورم نبود " رفتنت "
اينچنين سخت ، اينچنين زود
بي وفايي دست هاي تو
هيچگاه در تصورم نبود.!
آريانا
