تضاد
وقتی تو از عشق برتر حرف می زنی دل می سوزانی و آن یکی در ابتذال عشق دست و پا می زند.!!
وقتی تو عشق را با آیه های تطهیر و صداقت و ایمان می آرایی و آن را در هاله ای از قداست و حرمت می پیچی و آن دیگری عشق را از لابه لای پنجره های باز به نگاهی می دزدد و حریم پاک کوچه های سبز عفاف را به گام های ناخوانده خویش می آلاید این یعنی تضاد.!!
نه تو توانایی پا نهادن بر فطرت نجیب خویش را داری و نه او یارای گسستن از بندهای گران خودپرستی را. و عاقبت جز پذیرش تضاد نخواهد بود. ما
نمی توانیم تمام بدیها و خصوصا" اصل آن را از میان برداریم اما دست کم
می توانیم خودمان بد نباشیم و همینقدر برای زندگی کافیست.
به نام قشنگت سوگند
به روح بلندت سوگند
قسم به زلالي چشمت
به وسعت قلبت سوگند
كه تو را زدست نخواهم داد
كه تو را زياد نخواهم برد
هميشه ؛ همه جا
نگاه تو را خواهم ديد
و نام تو را خواهم جست
آریانا
انگشت هايم را ميان انگشت هاي قوي خود مي فشاري
جيغ كوتاهي مي كشم!
نمي دانم از سر شوق است يا درد؟!
تو مي خندي و من مي دانم كه باز
سرمست اين لحظه هاي عاشقانه شده اي
به چشم هايت خيره مي شوم ...
اوج مي گيرم
انگار تمام آرزوهايم برآورده شده است
امنيت حضور تو را با هيچ چيزي مبادله نخواهم كرد
ديگر شكي ندارم كه تو رابرگزيده ام
براي تمام عمر ، براي لحظه لحظه ي روزهايي كه خواهند آمد،
- چه شيرين و چه تلخ -
چشم هايت مي خندد
آري ، تو باز هم همه ي حرف هايم را شنيدي
بي آنكه من چيزي بگويم!!
آريانا

در ميان انبوه اين همه آدم؛ اين همه خوب صورت و خوب سيرت
مي كوشم تو را براي خودم حفظ كنم. همچون باغباني مراقب اين رابطه بي بديل عاشقانه ام كه خراب نشود . شاخه هايش را مرتب مي كنم ؛ رشدش را هدايت مي كنم و مواظبم تا كسي ؛ عابري ؛ مسافري ؛ خوبرويي به آن آسيب نرساند و برگي از آن نچيند.
سعي مي كنم تمام خودم را برايت رو كنم ؛ همه حرفهايم را با تو مي گويم تا هيچ نكته اي در بين ما ناگفته نماند و جاي هيچ سوءتفاهمي نباشد. ساده و بي پيرايه روحم را ؛ خود خودم را به تو مي نمايانم و نمي خواهم به سوي ديگر كسي كشيده شوي. با تمام وجودم نمي خواهم تو را از دست بدهم و براي داشتن تو - هرچند كمي خودخواهانه باشد- از هيچ كاري فروگذار نمي كنم.
آريانا
آن دانه گندم که خدا دست زدن به آن را بر من حرام کرده است!
اما اینجا یک چیز متفاوت است و آن اینکه آنچه مرا به سوی تو می کشاند
فقط عشق است و عشق نه وسوسه های شیطانی،
من عاشق تو ام و مطمئنم که عشق از حربه های شیطان نیست
چون این موهبت فقط مخصوص آدمی است ، فقط مخصوص آدمی.
آریانا
چیزی شبیه شوق
چیزی شبیه تو
چیزی شبیه من
در من همیشه می دود،راه می رود و گاه فریاد می کشد
چیزی لطیف و ناز
چیزی عمیق و ژرف
چیزی شبیه قطره های زلال پشت پنجره
در من یواش یواش راه باز می کند به ناز
نوازشم می دهد
شیرین درون قلب کوچکم می خلد
چیزی شبیه یک نسیم ،
شبیه بازی نرم باد در پیچ و تاب شاخه های سبز
از من عبور می کند
چیزی درون من....
آه ، در من قیامتی است ،
چیزی شبیه عشق!
آریانا
آری به من سنگ بزن!
یکی زورش به تو می رسد تو زورت به من و من ...
به من سنگ بزن
هر چقدر که دوست داری
من تا آخر این سنگسار ایستاده ام.
آریانا
افسوس !
هنوز دوری ! دور از من ا ی امید محال
هنوز دوری ، آه از همیشه دورتری !
همیشه اما ، در من کسی نوید دهد
که می رسم به تو
شاید هزار سال دگر !
فریدون مشیری
آبرویم را به باد می دهم
![]()
تو در کدام شب
از کدام سمت
طلوع خواهی کرد؟
من دیریست که روزهایم را نیز
رنگ شب زده ام
شاید که آن شبانه موعود
تاریخ رسیدنش جلو بیفتد
آریانا
چه خبر از دل من؟
که تو بهتر دانی، که چه کردی با من
تو شکیبا ، بی شکیبم کردی
بنگر ـ آنقدر غریبم کردی ، که شبی از شب ها
من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم.
این شعر نمی دونم از کیه ولی چون دوسش داشتم گذاشتمش.!
شاید عکسه هم بهش نیاد فقط امتحانه!
آریانا

تا رؤیای پروازم را در این پیله بخشکانی
شعله لازم نیست
در آب جوشانم در بینداز
![]()
وه چه پرواز ناتمامی در سرم بال می زد.
به لالايي صدابت محتاج
به عميق نگاه دو چشمت عاشق
و به بند بند وجودت مراست نياز
تو نازترين نياز مني و بزرگ ترين تمنايم
تو زيباترين آرزوي مني
در اين زمانه ي زشت پرور
براي اين من اسير در زندان
تو اوج بلند پروازي
و دست هايت پلي براي رسيدن به آزادي
تو را من عاشقانه مي خواهم
كه خواستنت خواستن تمام خوبيهاست
و داشتنت زيستن در خوشبختي
مرا عشق ورزيدن به تو مي سازد و بارور مي كند از هستی
براي بودن بي بهانه ام
تو بهترين و قشنگ ترين بهانه ها هستي!
آریانا
پاره اي از يك شعر زيبا از شاعر و هنرمند هميشه ماندگار هرمزگان " ابراهيم منصفي"
مشهور به " رامي " روحش در ملكوت اعلي قرين آرامش باد.
![]()
.............
آري كه هرازگاهي نيز
جگر از هم پاريده را
نوشدارويي نيست
مگر سيلواره هاي اشك و خونابه
بر جبين اسطوره هاي شرافت و پايمردي
![]()
واحسرتا و دريغا !
از رنجي چنان بزرگ و بسيار
كه توان اعترافش را
با يگانه ترينت نيز
ناممكن مي نمايد.
![]()
به دوراني كه پاك ترين و عزيزترين عشق بشري
در قاموس فرسوده ي سنت ها و قوانين ،
به معناي جنايتي است گذشت ناپذير
هيهات !
و من با زخمي مانده بردل
جانسپار محبتي غريبم ،
ديوانه ي حضور " آني "
كه جز به رؤيايي گذرا
هرگز
از آْنم نبوده و نيست و نخواهد بود.
...
![]()
سپيد مي شوم، نگاهت كه مي كنم
و به آبي زلال حضورت كه مي رسم
صبور مي شوم
تو در كدام قله ، كدام آسمان به من بال خواهي داد؟
من پرواز را بلد شده ام
و سرود پرندگان را ديريست كه از بر كرده ام
هم آواز من باش
و گاهي برايم بخوان
صداي تو خوش است،
خوشتر از آواز حزين من
و شعرهاي پاره پاره اي كه مي گويم
به سوي من بيا
و براي من بمان،
حضور تو شيرين است،
شيرين تر از هر چه عسل
كه آدمي تا به حال نوش كرده است
نفس هاي من براي به شماره نيفتادن
به تو محتاجند
همنفس من باش
و با من بگرد هزار توي عشق را
كه من عبور از فاصله ها را ياد گرفته ام
بيا و با تبسمي
حصار اين سكوت را بشكن
من پشت همين لحظه منتظرم!
آريانا
بودنت
بودنت شرار دلنواز آفتاب
در زمستان رنج و خستگي است
بودنت نوازش نسيم
در ميان گيسوان سبز برگ
لاي لاي مهربان يك صدا
در ميان بغض دلشكستگي است
بودنت اميد ، عشق
بودنت طراوت تمام سبزه هاي دشت
براي روح بيقرار من
بودنت تمام زندگيست
نبودنت
نبودنت بودن تمام دردهاي بي دواست
نبودنت آشتي كنان اشك هست
با گونه هاي من
نبودنت مرگ عشق ، آرزو ، نياز و ناز
و سنگسار قلب بي رياي من
نبودنت به يك كلام
نبودن من است.