تبليغاتX
مهربانانه kindly

سلام یاران همیشگی

امشب بدجور هوس نوشتن کردم اما راستش نمی دونم از کجا شروع کنم. انقد کلمه و حرف بهم هجوم آوردن که نمی تونم نظمشون بدم.

یک سالی میشه که تصمیم گرفتم کمی بیشتر هوای سلامتی جسمانیم و داشته باشم. اولش با یه معده درد کوچولو شروع شد که بعد هی بدتر و بدتر شد.اونم از نتایج یه رابطه عاطفی بی سرانجام بود که متاسفانه ندانسته به جسم و روحم زیادی فشار آورده بودم.هی وزن کم کردم تا جایی که دیگه خودمم کلافه شدم.دکتر پشت دکتر ، آزمایش و دارو و سرم و... و آخرشم کار به بستری شدن کشید خلاصه انقد بهم فشار اومد که تصمیم گرفتم یه کاری واسه سلامتیم بکنم.اولش اون رابطه بیهوده ی 8 ساله رو با یه تصمیم قاطع قطع کردم.بعدش رفتم سراغ کارشناس تغذیه و بعدم نوبت رسید به ترمیم روح و اعصاب داغونم.خلاصه یک سالی طول کشید تا بالاخره کمی روبه راه شدم.تو این یکسال دیدم که با این تغییری که کردم چقد نگاه آدما بهم عوض شده بخصوص جنس مخالف! این و از ازدیاد مزاحم تلفنیام فهمیدم! ( چه کشف مهمی ! )

خلاصه اینکه دلیل تاخیرم و این اومدن های گاه به گاه و پاره پاره همین بود. درصددم یه وبلاگ جدید و کمی جدیتر راه بندازم امیدوارم کمکم کنین. ممنون از همتون که تو نبودنم نیز بهم سر زدین. سالم و سرشار از آرامش باشین.

در پناه خدایی که همین نزدیکیست.


آریانا

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 23:52 توسط آريانا aryana |

سلام به دوستای خوبم

خیلی وقته چیزی ننوشتم.نمی دونم شاید حرفی واسه گفتن نداشتم. این روزا احساس می کنم سکوت رو بیشتر دوست دارم. از بس حرف زدن حرف زدم اما هیشکی نشنید یا شایدم شنیدن و خودشون و زدن به نشنیدن!

آه مردمانی که رودر رو برایت کف می زنند پشت سر به سایه ات تف می اندازند!

از اینان امید چه مساعدتی می توان داشت؟ دریغ و صد افسوس از این زمانه ی پر از بی اعتمادی . دریغ و هزاران دریغ....

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:16 توسط آريانا aryana |

گاهی اوقات خوشبختی را گم می کنی ، نمی دانی کی و کجا آن را جا گذاشته ای ، فقط   می بینی که نیست ، گم شده است و هر چه به دنبالش می گردی پیدایش نمی کنی.

شغلت را عوض می کنی ، خانه ات را عوض می کنی ، شهرت را عوض می کنی ، رفقایت را عوض   می کنی ، اما گم شده است ، خوشبختی را گم کرده ای  و با عوض کردن این چیزها به تو بر نمی گردد.

انگار باید یکی بیاید و درون تو را آب و جارو کند ، شاید آن ته ته لا به لای هزار فکر و خیال و اندیشه و احساس جور واجور گمش کرده ای.

من کی خوشبختی را گم کرده ام ؟!

من آن را کجا جا گذاشتم که نمی یابمش ؟

شاید تو که رفتی آن را با خود بردی، شاید در میان این تنهایی سیاه که سراسر زندگی ام را پوشانده محو شده است، شاید...

همه زندگی ام را به هم ریخته ام ، جسم و روحم را لایه به لایه از هم پاشیده ام اما خوشبختی گم شده ام را نمی یابم ، نمی دانم کجاست، نمی دانم.

 

آریانا
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 14:2 توسط آريانا aryana |

دوبیتی های زیر رو تو دفتر خاطرات دانشگام پیدا کردم ، یادمه اون وقتا با دوستم می رفتیم انجمن ادبی دانشگاه شعر گوش می دادیم تا حال و هوامون عوض شه، خیلی خوش میگذشت.

واسه اینکه تو یادداشت کردن شعرا عقب نمونیم قبلش هماهنگ می کردیم مصراع اول شعرا رو من یادداشت کنم و مصراع دوم رو دوستم، بعدش تو خوابگاه با هم جور می کردیم!

البته بعضی وقتام یکی مون عقب می افتا د و شعرا  ناقص می موند.!

 

آئینـــه سبـــــز ساحلـم را بـردنـد

آن من ، من در مقابلــم را بـردنــد

چشمان مسافری که از اینجا رفت

با خویش دلم دلم دلــــم را بردنـد

من ماندم و یک روح مشوش در باد

با خاطـــره خیس نگاهــش در بــاد

تا صبــح تمــام پیکــرم می لــرزیــد

چون شعله نیمه جان آتش در بــاد

 

ببخشید اسم سراینده ها شون و  نمی دونم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:5 توسط آريانا aryana |

من زندانی ام!

زندانی باورهای خودم

زندانی باورهای تو

زندانی این همه احتیاط!

همه زندگی ام را

درون حصاری مجازی محفوظ کرده ام

و تمام دقایقم را کنترل می کنم

احساساتم را کنترل می کنم،

روابطم را کنترل می کنم،

درآمدم را کنترل می کنم،

سلامتی ام را کنترل می کنم،

حتی مهرورزی ام را کنترل می کنم

که مبادا زیاده از حد دوست بدارم!

اما می دانی

این وسط نه احتیاط تو،

نه کنترل من

نه این همه قانون و عرف و هر حصار دیگری

هیچ چیز نمی تواند اوج گرفتن های روح مرا کنترل کند!

 

آریانا

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:25 توسط آريانا aryana |

دیشب به مناسبت روز معلم از طرف نمایندگی آموزش و پرورش یه جشن برامون گرفتن که حیفم اومد جزئیاتشو بهتون نگم.
یه همکار خوش ذوق با کمک نماینده آموزش و پرورش از اولین معلمی که سال 1340 به شهر ما ( که اون موقع یه روستای پرت و دورافتاذه بوده ) اومده و تدریس کرده به همراه دو تن دیگر از معلمان قدیمی که از راه دور به اینجا اومده بوده اند دعوت کردن و این عزیزان نیز بعد 40 و خورده ای سال به اینجا اومدن تا دیداری دوباره با شاگردای قدیمیشون داشته باشن.
اولین معلم اهل لارستان فارس بود که سال 1340 اولین کلاس درس را اینجا دایر کرده بود . دومین مهمان معلمی از خوی آذربایجان بود و سومین مهمان معلمی از شهر زنجان .
حالا کمبود امکانات اون سالها ، الاغ سواری 6 ساعته تا روستا ، بی اطلاعی از منطقه ، دور بودن از خانواده و .... رو به حساب نیاریم فقط بُعد مسافت رو در نظر بگیر آذربایجان غربی کجا و هرمزگان کجا؟! اونم دهه ی 40  !!  بر همت بلند همگی شان درود.
خلاصه حال و هوای دیشب خیلی قشنگ بود . شاگردای دهه ی 40 با معلمشون بعد این همه مدت دیدار می کردن. تازه یکی از این شاگردا کارنامه ی خودشم آورده بود.! جای همتون خالی.
آره اینبار نوبت پدرا و پدربزرگها بود که دوباره به کلاس درس بیان و حس خوب آموختن رو دوباره برای خود تجدید کنند. حس خوب دیدن نور در دل تاریکی. زندگی همتون نورانی.

اندیشه سبزت رنگ پاییز نگیرد                       آهنگ دلت ضرب غم انگیز نگیرد
تو پنجره ام را گشوده ای سوی خدا                از گفتن عشق قلم تو پرهیز نگیرد.

غم همتون کم، دل همتون شاد.                           آریانا

راستی برا دیدن عکسای مراسم می تونید به آدرس زیر مراجعه کنید:
www.axrooydar.blogfa.com

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33 توسط آريانا aryana |

چند روز پیش دفتر خاطرات دوران دانشگاهم و ورق می زدم و تو فکر دوستام بودم که چند وقتی میشد ازشون خبری نداشتم. چشمم به شعری افتاد که یه روز تو گردش بعد از کلاس از یه معلم خوش ذوق گرفتیم .تو یه روز قشنگ تو پارک کوهستانی کرمانشاه با شاگردای پاک و معصومش اومده بود گردش. نمی دونم اون معلم الان کجاست و چیکار می کنه اما حس قشنگی رو که اون روز به من و دوستام ( که ما هم قرار بود معلم بشیم ) القا کرد خیلی تأثیر گذار بود. امیدوارم هر کجا که هست شادمان و سالم و موفق باشد.

بی تناسب ندیدم به خاطر روز معلم این شعر رو براتون بذارم:

 

تو بر سیاه تخته سفیـــد می نویسی

 

شکوفه می تکانی ، امید می نویسی

 

در این کلاس کوچک که پنجره ندارد

 

دریچه می گشایی ، جدید می نویسی

 

چه نــور دلفـــروزی نوشته تو دارد

 

مگر برای خورشید رسید می نویسی

 

همیشه دوستی را به حال می کشـانی

 

همیشه دشمنـی را بعیــد می نویسی

 

تو در حلول پاییـــز بهار می سرایی

 

به روی سینه برف نوید می نویسی

 

تو عاشق خدایی که از ریــا جدایی

 

و بر سیاه تخـته سفــید می نویسی  خانم پیر ارشاد

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 توسط آريانا aryana |