شنبه بیست و یکم دی 1387
انگشت هايم را ميان انگشت هاي قوي خود مي فشاري
جيغ كوتاهي مي كشم!
نمي دانم از سر شوق است يا درد؟!
تو مي خندي و من مي دانم كه باز
سرمست اين لحظه هاي عاشقانه شده اي
به چشم هايت خيره مي شوم ...
اوج مي گيرم
انگار تمام آرزوهايم برآورده شده است
امنيت حضور تو را با هيچ چيزي مبادله نخواهم كرد
ديگر شكي ندارم كه تو رابرگزيده ام
براي تمام عمر ، براي لحظه لحظه ي روزهايي كه خواهند آمد،
- چه شيرين و چه تلخ -
چشم هايت مي خندد
آري ، تو باز هم همه ي حرف هايم را شنيدي
بي آنكه من چيزي بگويم!!
آريانا

نوشته شده توسط آريانا aryana در ساعت 21:4 | لینک
|
