دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
امروز هر کار کردم دیدم نمی تونم چیزی بنویسم واسه همین دوباره از دفتر خاطراتم کمک گرفتم! این نوشته رو یکی از بچه های تربیت بدنی تو برد دانشگاه زده بود به نام آقای علی رضا اسپری نمی دونم از خودشه یا کسی دیگه. فقط خواستم رسم امانت داری رو به جا بیارم .! :
تضاد
وقتی تو از عشق برتر حرف می زنی دل می سوزانی و آن یکی در ابتذال عشق دست و پا می زند.!!
وقتی تو عشق را با آیه های تطهیر و صداقت و ایمان می آرایی و آن را در هاله ای از قداست و حرمت می پیچی و آن دیگری عشق را از لابه لای پنجره های باز به نگاهی می دزدد و حریم پاک کوچه های سبز عفاف را به گام های ناخوانده خویش می آلاید این یعنی تضاد.!!
نه تو توانایی پا نهادن بر فطرت نجیب خویش را داری و نه او یارای گسستن از بندهای گران خودپرستی را. و عاقبت جز پذیرش تضاد نخواهد بود. ما
نمی توانیم تمام بدیها و خصوصا" اصل آن را از میان برداریم اما دست کم
می توانیم خودمان بد نباشیم و همینقدر برای زندگی کافیست.
نوشته شده توسط آريانا aryana در ساعت 21:19 | لینک
|
